تبليغاتX
!!!

!!!

ثقل زمین کجاست؟ من در کجای زمین ایستاده ام؟

ما در این مدت!!!

 

هر وقت رسیدی به جایی که یه در بزرگ با یه قفل گنده داشت!

اصلا نترس!

چون اگه قرار بود باز نشه به جای در !دیوار میذاشتن!

 

پ.ن:امتحان داریم!!!!!!

پ.ن:دکتر دولتخواه لطف نموده اند با ما لج کرده نمره ی گرفته را بر ۲ تقسیم کرده اند!تا ترم بعد ۲باره با ایشان چش تو چش شویم!!!ما نیز به کنار دکتر شکریان رفته گدایی نمره کردیمهر جور شده می پاسونمش این بیو رو!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط من!!!  | 

سلام

ببخشید  یه مدتی نبودم

یه مدت دیگه هم نخواهم بود

 

به یادم باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط من!!!  | 

نفس آدمها 

سر به سر افسرده است

روزگاری ست در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده ست.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط من!!!  | 

میکروب شناسی...

باز بوی باورم خاکستریست          صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از این حال دیگر داشتم         هر چه مگفتند باور داشتم

پیرها زهر هلایل خورده اند         عشق ورزان مهر باطل خورده اند!

.......

 

 

 جزوه ی میکروب را باز میکنیم   تا چندی از موضوع سر در بیاوریم

رشد میکروبها:

نمونه بارز این نمودار تولید سرکه توسط مادر بزرگهاست !!!

یه مقدار انگور می آوریم(از باغ یا بازار میوه و تره بار)و آن را در دبه دوغ میریزیم مقداری آب نیز می افزاییم.گاهی زغال یا قطعه ای آهن میریزیم که اینها کاتالیزگرهای واکنش اند.مدتی در حال رکود میماند که هیچ تغییری نمیکند این مرحله aاست بعد شروع به جوشیدن میکند و گازهای CO2وH2آزاد میکندبعد آرام میگیرد (مرحله c)در این مرحله است که اگر شما قصد دست زدن به آن راداشته باشید مادربزرگ جیغ بنفشی میزند!ممکن است مجبور شوید همراه اواتاق را  چند بار دور بزنید و سرکه شما تبدیل به اتانول و طعم آن غیر اسلامی خواهد شد!!!

 

پ.ن: اگه آخر جلسات این جزوه میکروبو جم کنی واس خودش کتاب شعر کاملی میشه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط من!!!  | 

...

من اینجا ریشه در خاکم؛

امید روشنایی گرچه در این تیرگیها نیست

من اینجا تا نفس باقیست میمانم....

 

 

پ.ن:تولدم مبارک...           ۲۰ساله شدم!!!

راستی باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط من!!!  | 

بند

هیچکس دیگر نمیتواند بند از پایت بگسلد ....

تو خود  صیاد خودی ؛چگونه میتوانم آزادت کنم؟

                                                             تو خود بند بگسل و رها شو....

تو عاشقی بر زنجیرهایت  و آزادی از من می طلبی؟   

                                                              چه خواهش عبثی!!!

چر ا کسی باید تو را ناجی باشد؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط من!!!  | 

سکوت

ما بیهوده و بیش از حد برای یکدیگر استدلال می کنیم , 

 با خیلی چیزها میتوان راحتتر کنارآمد ,

 جلوی برخی رنجش ها را میتوان گرفت ,

 سکوت آزردگی مان را برملا میسازد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط من!!!  | 

دانشکده!!!!!

دانشکده قبل از بازسازی

دانشکده ماقبل از تعمیر

دانشکده ی ما بعد از بازسازی

دانشکده ما بعد از بازسازی

پ.ن :امروز رفتیم دانشگاه جایتان خالی باداستاد در بین درس دادن نام ما را با صدای بلند خواندند ما نیز  چشمان از حدقه در آمد که متوجه شدیم باید تشریفمان را در جلوی تخته حاضر نماییمیک سکته ی ناقص زدیمکسی نبود به جای ما فریاد کند که ما بلد نیستیمرفتیم ....شکلی از ملکول را کشیدیم شانسی.... درست بودسوالی نیز پرسیدند که جواب دادیم به طوری که خود نشنیدیم چه میگوییماز فنون ماست که وقتی جوابی را ندانستیم به آرامی جواب میدهیمبعد از آن لحظه نمی دانیم چگونه در جای خود آماده شدیم

پ.ن:آخه دکتر جون روز اولم از این کارا میکنن؟!!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط من!!!  | 

مهر88

کسی را مجبور مکن با چشمان تو نگاه کند وقتی خود بیناست    

لطف کن و عینک خود را بر چشمان دیگران مگذار      نمره عینکها متفاوت است     اینگونه او را به نابینایی میکشانی.....

 

پ.ن:شروع کلاسامون از۲۱شهریور به ۴ مهر موکول شد!!!

پ.ن:سازمان حفاظت از میراث فرهنگی تاریخی!!!دانشکده را بازسازی کرد!!!

پ.ن:

 خدایا من و قلب کوچکم دوست داریم در دانشکده ای زیبا درس بخوانیم!!!

خدایا در تمام آزمایشگاههای ما را تخته فرما!!!

خدایا اسید سولفوریک راdeletفرما!!!

خدایا فاصله ی بین دانشکده و سلف را کم فرما( آخه تا کی دوی ماراتون؟!)!!!

خدایا اینجانب را کمی درسخوان فرما!!!گویند:این ترم میکروب سخت مشکل مینماید....

خدایا......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط من!!!  | 

سر نهاده چون اسیر خسته جان              در کمند روزگار بدسرشت

 رو نهفته چون ستارگان کور                  در غبار کهکشان سرنوشت

تا لبم دیگر نفس نمی رسد                      ناله ام به گوش کس نمیرسد

میرسی به کام دل که بشنوی               ناله ای ازین قفس نمی رسد....

 

 

پ.ن:شهرزاد گفته:

     کسی می آید از بی کران ها، می رود تا اوج معنای ما بودن

    کسی می فهماندم رؤیای عشق را، دل را از ورای چشمان ربودن

    کسی می کارد اینجا بذر محبت، جدایی را ز خاطرها زدودن

    من اما مات در چشم سیاهش، خدا را صد بار هر لحظه ستودن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط من!!!  |